خرید بک لینک
می دانی به این فکر میکنم که اگر انقلاب نمی شد من کجای این عالم بودم...شاید من دخترک روستاییای بودم که در آغاز سن نوجوانی شوهرش میدادند.(چون تفکر غالب و شاید تجربه ثابت کرده بود که دختر تحصیلکرده دیر ازدواج میکند و شکستن این تابو ها نیاز به جمعیتی بیشتر از جمعیت زنان روستا داشت.)می شدم از آن دخترهایی که برای خرجی خانه..برای پول حمام هفتهای که باید به حمامی روستا میداد..برای خرید خرده وسایل زندگی اش از خرده فروشهای روستا گَرد، چشمش به دست شوهرش بود ..از آن دخترها که نهایت فاصلهی سنیاش با اولین فرزندش هفده هجده سال بود و هرکسی که او را می دید میگفت با این ضعف و ظرافت خوب است که سر زا نرفته..میشدم از آن دخترهایی که سقف آرزوهایش این بود که با همسرش به تهران بیاید و پایتخت کشور را ببیند.چون زندگی تهران رفتههای دِه با بقیهی اهالی تومنی ده تومان توفیر داشت.از آن دخترهایی که آرزو داشت همسرش او را به شهرهای زیارتی ببرد..حتی در مخیلهاش هم ایرانگردی و سفر خارجه خطور نمیکرد. شاید چون آرزوهایش در حصار اندیشههای غالب اطرافیان محدود شده بود و از خودش آرزویی برای اندیشیدن نداشت.زنی میشدم قانع و چشمم انتظار همسری را میکشید که یا برای عملگی به روستاهای اطراف رفته و یا برای کار در کارگاههای تولیدی به تهران ..در هردو حالت در خوشبینانه ترین حالت فقط ماهی یکبار میتوانستم همسرم را ببینم و حرفهای انباشتهی یکماههام را در دو سه روزی که برای مرخصی آمده باید به او می گفتم.زنی که نهایت سوادش خواندن و نوشتن بود برای حساب و کتابِ پول جو و شیر و کشک و کَرهای که باید برای حیوانات و خانوادهاش تهیه میکرد.زن روستایی برای من زن مزرعه و چراگاه است.زن کارگاههای نخریسی است و من نمیدانم ا

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 16:49

از حالات چهل سالگی این بود که به هر چه میاندیشم به آن عمل می کردم و این عمل کردن بسیار سریع تر از تصمیمات سنینِ ماضیام بود.امااخیرا کشفم شده ، آدمی چون چند سالی از چهل سالگی فاصله می گیرد عوالم دیگری برویش گشوده میشود گویی دههی چهل سالگی به عوالم مختلفی تقسیم شده که سر تقویمِ زمانبندی شدهاش رخ می نمایند و آدمی را مبهوت میکنند.پسا چهل از خود چهل سخت تر است. اگر در چهل سالگی باید مراقب تصمیمهای درونی ات می بودی در پسا چهل باید مراقب اندیشهات باشی. مراقب باشی کسی را قضاوت نکنی چون حتی به روز نمیرسد و در محل آزمایش قرار میگیری..هنوز عوالم دیگری بر من کشف نشده..اما به محض گشوده شدن ابواب آن به شرط حیات از آنها می نویسم.#فاطمه_ عرب اسدی

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 14:41

رفیقی داشتم عزیز تر از جان.رفیق گرمابه و گلستان.مدتی بود هم را ندیده بودیم و طبیعتا دلمان گنجشکی شده بود که در مشت دل دل میزد.مشتاق و بیقرار .از قضا روزی پیش از ظهر در یکی از کوچههای محل گذرمان به هم افتاد. بعد از بوس و آغوش و فشردن دستانِ هم، معلومم شد که می خواهد به مسجد برود. من قصد مسجد نداشتم اما گاهی آدم را شوق به جایی میبرد که باید برود. صحبتمان گل کرد. دیدم زمان آنقدری هست که چند کوچه را با هم دور بزنیم. اول الله اکبر روبروی مسجد بودیم. رفیقم گفت: بالاخره رسیدیم.ولی میشد از آن کوچه _و اشاره کرد به مسیری کوتاه و مستقیم_می آمدیم.گفتم : بله..میشد. اما معلوم نبود لذت هم صحبتیِ در مسیر را در مقصد هم ببریم. او خندید و به سمت مسجد رفت و من به سمت وضوخانه. وقتی وارد مسجد شدم شیخ اقامه بسته بود.و رفیقم هم. رفیقم برایم جا گرفته بود. اقامه بستم. نماز که تمام شد تلفن رفیقم زنگ خورد و با عجله خداحافظی کرد و رفت...

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 14:41

صفحه بندی